تبليغاتX
رویاهای دیروز ، هدف های امروز


رویاهای دیروز ، هدف های امروز

آرزوهایی که به واقعیت تبدیل شان میکنم

سلام

سلامی به وسعت پاییز

به زیبایی برگ های زرد و خشک

به گوشنوازی خش خش برگها

و به تک تک لحظاتی که زندگی و آینده مرا رغم زد...

 

سلام

من اومدم

بالاخره اومدم

وقتی میرفتم اصلا فک نمیکردم برگشتنی وجود داشته باشه

اما خدا خواست تا من برگردم

خدا ته و نهایت آرزوهامو بهم داد تا دوباره برگردم به زندگیم و آرزوهام ریز و درشتم

بهتون قول داده بودم وقتی یکی همه آرزوهامو برگردند برگردم

امشب ۶ماه و ۱۴ روز میشه که همه ی آرزوهام برگشتن که هیچ

کلی هم آرزویه دیگه بهشون اضافه شدن

اما توی گیرودار قولم یادم شده بود.

اما چند روز پیش همونی که همه ی آرزوی منه

همونی که خدا با دادنش بزرگترین آرزومو بهم داد

یادم انداخت که موقع برگشتنه!

اومدم تا کنار محبوبم بمونم تا تحقق تمام آرزوهام...

                                                                                

نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 21:9 توسط سمیه| |

سلام دوستان

شاید این آخرین پست من باشه

من این وب رو برای نوشتن آرزوهام ،هدفهام و رویاهام ساختم

اما حالا...

حالا که همشون برباد رفتند دیگه دلیلی برای ادامه ی راه نمیبینم

توی این مدت دوستای خوبی برام بودید با این که هویت واقعی تون رو نمیدونستم امیدوارم منم دوست خوبی براتون بوده باشم

اگه روزی دوباره احساس کردم که دلیلی برای ادامه زندگی دارم اگه دوباره یکی همه ی آرزوهام رو بهم برگردوند برمیگردم

بهتون قول میدم

پس تا اون روز...

خداحافظ دوستان خوبم

دلم برای همتون تنگ میشه

برام دعا کنید

خداخافظظظظظظظظظظظظظظ

نوشته شده در سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 20:3 توسط سمیه| |

سلام دوستان

بابت تاخیر چند ماهه شرمندم اول درگیر امتحانات پایان ترم و پروژه ها و بعد کارای سایت انجمن در ادامه امتحانات ترم تابستون و اواخر هم یه سری مشکلات.راستش رو بخواین تصمیم داستم دیگه ننویسم و همین هایی رو هم که نوشتم دیلیت کنم اما تماس های بچه ها و پیغام های شما دوستان منو مجاب کرد تا یه ذره فکر کنم و مهمتر از همه پیامی که یکی از دوستای خوبم برام فرستاد باعث شد تا من دوباره دست به نوشتن ببرم:

"هیزم شکن وقتی خسته میشه که تبرش کند بشه نه این که هیزمش زیاد بشه...

تبر ما آ دما باورهامونه نه آرزوهامون"   

 همین مطلب دوستم باعث شد تا من یه سری به وبم بزنم و آرزوهایی رو که کمکم توی مشکلات و گرفتاریام داشتن از یاد میرفتن رو دوباره مرورشون کنم و به یادشون بیارم  و یادم بیاد که اهدافم کجاست و نباید تحت هیچ شرایطی فراموششان کنم

راستی  از اون جایی که دلم میخواد همه ی آدما با کتاب انس بگیرن یه پست جدید گذاشتم و قراره از این به بعد قسمت هایی از کتاب هایی رو که خوندم و به نظرم قشنگ اومدن توی اون بذارم شاید شمام برای خوندنشون ترقیب شین

فعلا تا مدتی نمیتونم از انرژی مثبت و آرزوهام براتون بگم اما قول میدم دیگه نوشتن رو تعطیل نکنم برای برگشتن به روال عادی به کمک همتون نیاز دارم پس از آرزوهای بزرگ و انرژی های مثبت زندگی تون برام بگید

راستی آدرس سایت انجمنی که مدتها درگیرش بودم و  به زودی راه اندازی میشه رو توی پیوندها گذاشتم. خوشحال میشم همه ی شما عضوش شین

نمیدونم چرا  دوستان انقد دوست دارن من پست دوسشون دارم رو زودتر تکمیل کنم ُدر خیال خامشان منتظرند اسمای اونارو درج کنم اما خیال باطل...

یکی نیست بهشون بگه اول تیتر پست رو درست بخونید بعد خودتون رو به زمین و آسمون بکوبید"دوسشون دارم بی بهونه"

حالا خوبه من تیتر کردم بی بهونه وگرنه خدا میدونه چه بلایی سر من میاوردنُ من افرادی رو  قراره  اونجا بذارم که تاحالا حتی یه بار هم منو توی زندگیشون ندیدن و فقط منم که میشناسمشون

اما در مورد انتقاد بعضی از عزیزان باید بگم این افراد هیچ ربطی به شخصیت من ندارند که گفته بودین بهت نمیاد همچین آدمایی رو دوست داشته باشی خصوصا سوسولهاشو ن رو من اعتقاد دارم که هیچ آدمی کامل نیست  حداقل من تا به حال ندیدم  پس باید یاد بگیریم زود راجع به افراد اظهار نظر نکنیم البته بازم این نظر منه حالا خود دانید...

اما این افراد :من در وجود هر کدوم از این افراد ۱ یا ۲ یا... چند ویژگی رو یافتم که باعث شده دوسشون داشته باشم همین...

وقول میدم هر چه زودت راین پست رو تکمیل کنم تا خیال همتون راحت شه و از خیال بیاین بیرون و شبا راحت بخوابین

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 21:9 توسط سمیه| |

تو میدانی که من از میان همه نعمت های این جهان آنچه را برگزیده ام و دوست می دارم تنهایی است:

این نگهبان سکوت

شمع جمعیت تنهایی

راهب معبد خاموشی ها

حاجب درگه نومیدی

سالک راه فراموشی ها

چشم به راه پیامی -پیکی

گرمی بازوی مهری نیست

خفته در سردی آغوش پرآرامش یاس

که نه بیدارشود از نفس گرم امید

سر نهاده به بالین شبی

که فریبش ندهد عشوه ی خونین سحر

ای پرستو برگرد!

((ای پرستو که پیام آور فروردینی))

بگریز از من   ازمن بگریز!

باغ پژمرده ی پامال زمستان ها

چشم به راه بهاری نیست 

گرد آشوبگر خلوت این صحرا

گرد بادی است سیه گرد سواری نیست...

من تنها تنهایی را برگزیده ام که اگر این صومعه ی پاک و پناهگاه مانوس نبود مرا این دنیا که درو دیوار و همه ساکنانش با من بیگانه اند ُدشمن اندُمی کشت

تعجب میکردی که آدمی چون من چگونه با این گرمی و گستاخی با مردم در می آمیزدُبه میان جمع میرود ُدر همه غرق میشود ُهر کسی را تحمل میکند ُاین همه آدم های جور وا جور خود را با او جور مییابند! می دانی با چه پشتگرمی تا قلب این دریا جمعیت می رفتم و در دیگران غرق می شدم؟ هر کسی را تحمل می کردم؟من در پشت سرُبرج و باروی استوار و نفوذ ناپذیر تنهایی را داشتم که ُهرگاه دیگران برایم تحمل ناپذیر می شدندو هرگاه زندگی می خواست گریبانم را به چنگ آوردبه درون این معبد پناه می بردم و درها را می بستم ُراحت! ماه اگر حلقه به می زد جوابش می کردم.

بزرگترین هنر من و قدرت من و ثروت من همین بود.اما حادثه ای پیش آمده که خوشبختی مرا تنها هنر و قدرت و ثروت مرا به باد داده است .آن خانه ی امن و آن برج و باروی استوار چنان درهم ریخته است که نمی دانی.اکنون تنهایی از من گرفته شده است. بی سرو سامانم آواره ی آواره...

اوه که خسته شدم!باید رها کنم .رها می کنم اما چگونه می توانم تحمل کنم ؟تاکنون همه رنج تحمل دیگران را داشتم و اکنون تحمل خودم رنج آورتر شده است.

            می بینی که چگونه از تنهایی نیز محروم شدم؟!  

                                                                                                    هبوط در کویر-دکتر شریعتی

 

 

 

بگذار تا" شیطنت عشق" چشمان ترا بر عریانی خویش بگشاید،هر چند آنچه معنی جز رنج و پریشانی نباشد،اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل مکن

باور نمی کنم ،هرگز باور نمی کنم که سال های سال همچنان زنده ماندنم به طول انجامد ،یک کاری خواهد شد .زیستن مشکل شده است و لحظات چنان به سختی و سنگین بر من گام می نهند و دیر می گذرند که احساس می کنم خفه می شوم هیچ نمی دانم چرا ؟اما می دانم کس دیگری به درون من پا گذاشته است و اوست که مرا چنان بی طاقت کرده است که احساس می کنم دیگر نمی توانم در خود بگنجم  ،در خود بیارامم. از"بودن"خویش بزرگتر شده ام و این جامه بر من تنگی میکند.

این کفش تنگ و بی تابی فرار...

اوه،چه میکشم!

چه خیال انگیز و جانبخش است ((اینجا نبودن)) 

                                                                                                      هبوط در کویر-دکتر شریعتی

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 20:25 توسط سمیه| |

 
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 8:45 توسط سمیه| |

 از بچه گی علاقه شدیدی به دیدن ستاره ها داشتم  و همیشه از دیدن اونا لذت میبردم ٬ هر شب موقع خواب کنار پنجر مینشستم و کلی نگاشون میکردم آرزو میکردم کاش مثل پرنده ها بال داشتم و میتونستم پرواز کنم و اونقد اوج بگبرم تا بتونم به ستاره برسم و از اون بالا برای آدمای روی زمین دست تکون بدم

کمتر که بزرگتر شدم دیدم چیزی که از ستاره ها میدونم با چیزایی که توی واقعیت وجود داره کمی فرق میکنه برای همین سعی کردم بیشتر در مورد ستاره ها بدونم  و این جوری شد که نجوم  هم به علایق من اضافه شد

آرزو میکنم یه روز مسافر فضاشم

سعی میکنم در مورد ستاره ها بیشتر و بیشتر بدونم اما این یه دانش تخصصیه برای همین خوشحال میشم یکی کمکم کنه 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 9:48 توسط سمیه| |

اینها افرادین که زیادی دوسشون دارم بی هیچ بهونه ای....

                            

              امیرعلمدارعصرظهور                                                  علیرضا دبیر

                                                     

                       سعید معروف                                                ایمان مبعلی

  

                                                              

                     سام درخشانی                                               صابر ابر

 

                                                                  

           به یادبرادر سفر کرده ام رسول                

    

                                                       

نوشته شده در شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 9:39 توسط سمیه| |

من عاشق رباتیک هستم با این که دخترم ولی علاقه شدیدی به کارای فنی دارم خیلی وقته دارم دنبال کسی میگردم تا کمکم کنه به هر دری زدم از خوندن کتاب گرفته تا گشت وگذار در اینترنت اما هر چه بیشتر تلاش میکردم کمتر نتیجه میگرفتم. 

اما انگاری خدا این بار میخواد کمکم کنه  اولش بهصورت کاملا اتاقی از برگزاری مسابقات  کشوری روباتهای جنگجو  قائن باخبر شدم  و تونستم یه سرکی به اونجا بکشم اما با  کلی افسردگی برگشتم  از این که چرا من نمیتونم مثل اونا باشم؟؟ اما خدا خیلی زود جوابم رو داد در کمال نا باوری و خیلی غیر منتظره از طریق دوستم لیلا با یک سازنده رباتهای مسیر یاب آشنا شدم  و تونستم  ملاقات کنم جلسه ی فوق العاده ای بود کلی حرف زدیم به من قول داد طریقه ساختن روبات مسیر یاب رو به من یاد بده و برای پروژه فارق التحصیلیم  کمکم کنه .

قشنگتر اینه که بازم از طریق همون دوستم خوبم لیلا تونستم یه سازنده رباتهای جنگجو رو پیدا کنم هنوز ندیدمش اما قرار ملاقات رو برای هفته آینده گذاشتیم  نمیدونم چرا ولی خیلی به این دیدار امید دارم .

امروز روز خوبی برای من بود دیشب کسی که قرار بود با سرپرست تیم رباتیک هماهنگ کنه با من تماس گرفت و گفت برای ساعت ۹ تا۱۰ فردا صبح هماهنگ کرده خیلی خوشحال شدم  و برای دیدن رباتها لحظه شماری میکرد. امروز صبح با دوست گلم لیلا جون رفتیم سر قرار بعد از احوال پرسی وارد کارگاه ساخت رباتها شدیم لحظه ی قشنگی برای من بود !دوباره  حس فوق العاده  و عشق به یه سری سیم و آهن و ... در من زنده شد.

چقدر قشنگه خالق بودن چه لحظه رویایی وقتی انسان خالق یه چیزی باشه ! چیزی که حرکت میکنه و کاری که تو میخوای انجام میده ٬وای که چه حس قشنگی داره خدا!!! با این که بین آفریده خدا با چیزی که آدما خلق میکنن از زمین تا آسمون فرقه اما...میشه حس کرد که خدا چقدر بزرگه و توانا!!

 سرپرست تیم شروع کرد به توضیح دادن در مورد دو رباتی که اونجا بودن از قابلیت هاشون از ضعفاشون  و من مثل آدمایی که انگار دیگه توی این دنیا نیستن غرق در لذت و شادی بودم ٬چقدر لحظه ی قشنگی بود دلم نمیخواست هیچ وقت تموم شه٬بعد از توضیح در مورد رباتها نوبت به من رسید من از طرحم گفتم از پروژه ای که  کار میکنم و آقای مسئول چند نفری رو به من معرفی کرد تا بتونم ازشون کمک بگیرم  

الان هم دارم روی پروژه فارق التحصیلیم  که یکی از زمینه های رباتیکه کار میکنم  البته با کمک همکارم که تخصصش رباتهای مسیر یابه 

هر وقت پروژم به اتمام رسید قول میدم نتایجش رو روی وبم بذارم

   

نوشته شده در شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 9:29 توسط سمیه| |

اندکی در مورد خودم مینویسم...

من در ۲۶ آذر ما ۱۳۶۶ متولد شدم از بچگی شدیدأ بلند پرواز بودم همین بلند پروازی باعث شده که هدف های وسیعی رو برای خودم  تعریف کنم هدف ها یی که شاید از د ید بعضی ها بشتر شبیه آرزو باشه تا هدف... اما  میتونم بگم تمام دل خوشی من همین رویاهاست رویاهایی که تمام وقت وتلاشم رو میزارم تا از شکل و شمایل آرزو درشون بیارم و به واقعیت های قشنگ و شیرین زندگی تبدیل شان کنم.

بچه که بودم دوست داشت خلبان شم ،هیچ وقت انشای سال پنجم ابتداییم رو یاد نمیبرم  وقتی خانم معلم گفته بود بنویسید در آینده میخواین چه کاره بشین همه ی بچه ها نوشته بودن دکتر یا معلم اما توی اونها فقط من نوشته بودم خلبان !چه قدر اون روز خانم معلم خوشحال شده بود میشد برق شادی رو در چشاش دید ،بهم نگاه کرد و گفت خوشحالم که انقدر هدفات بزرگه اما عزیز، دختر نمیتونه خلبان شه تو میتونی به جای خلبان مهمان دار شی ! اون روز خیلی گریه کردم اما تصمیم گرفتم دنبال شغل دیگه ای باشم برای همین تصمیم گرفتم پلیس شم تمام دوران راهنمایی ام رو با این هدف سپری کردم تا این که وارد دبیرستان شدم

سال دوم دبیرستان به دلیل علاقه ام به ریاضی وارد رشته ریاضی شدم که همین آینده من رورقم زد بعد چند مدت با کلی پرس وجو علاقه اصلی خودم رو یافتم تصمیم گرفتم هرجوری شده وارد رشته برق الکترونیک شم

برای قبولی در کنکور تمام تلاشم رو کردم و از هر چیزی که تونستم مایه گذاشتم فقط و فقط برای اینکه به آرزوهام برسم اما...  

اما با همه ی اینها و علی رغم میلم در رشته ای که هیچ شناختی نسبت به اون نداشتم قبول شدم  و  بعد از تحقیق و پرس و جو ی بابا ،با اینکه الکترونیک دانشگاه آزاد قبول شده بودم فقط صرف سخت بودن الکترونیک مجبور شدم  و با پا فشاری بابا وارد رشته ی فناوری اطلاعات که اصلا جزء علایقم نبود بشم.

ترم اول خیلی سخت گذشت ،خیلی خیلی  سخت گذشت روزهای پر از ناامیدی و یاس برای منی که فکر میکردم تمام آرزوهام به باد رفته و دیگه نمی تونم پر انرژی و شاد باشم، لحظه هام پر بود از تنهایی که دیگه تحملش  برام زجر آور شده بود  دائم کارم شده بود نق زدن ... نق زدنی که تمومی نداشت

اما انگار خدا خیلی دوسم داره ومثل همیشه دراوج ناباوری به کمکم اومد ،من که از بی تحرکی و در جازدن بیزار بودم شده بودم  یه آدم راکته راکت مثل آب یه مرداب

اولین جلسه حضورم در کلاس اصلا رضایت بخش نبود محیط دانشگاه با اون چیزی که فکر میکردم خیلی فرق داشت میشه گفت همون یه ذره امیدم هم از بین رفت ،اون روز تصمیم قطعی گرفتم برای انصراف  زنگ زدم و با بابا حرف زدم گفتم :توی دانشگاه هر کی سرش توی لاک خودشه  خبری از شورو نشاط دانشجویی نیست همه افسرده و دل مرده ان

آخه من دانشگاه رو محیطی فرض کرده بودم که  همه یا توی کتابخونه مشغول مطالعه هستن یا توی آزمایشگاه مشغول تحقیقن یا سر کلاس دارن با استاد تبادل نظر میکن یا توی گروههای دانشجویی مشغول ساختن دستگاهین  ،دقیقا مثل چیزی که تو فیلما دیده بودم اما از هیچ کدوم اینا خبری نبود 

انگاری حرفای بابا مثل آب روی آتیش بود بابا به من گفت که آینده هر نفر رو خودش تعیین میکنه  گفت تو میتونی مثل یه مرداب بی تحرک و خسته باشی یا مثل یه رود خروشان و پر التهاب طوری که بقیه مجبورباشن با تو هم قدم شن  گفت اگه بخوای میتونی یه دانشگاه یه کشور یا حتی یه دنیا رو تغییر بدی فقط باید خودت بخوای به هدفی که داری ایمان داشته باشی و از تمام سرمایه هایی که در دست داری برای رسیدن به هدفت استفاده کنی و این طوری بود که من تغییر کردم...

حرفای بابا شاید به ظاهر کلیشه ای بود اما آنچنان انرژی در من ایجاد کرد که هنوز بعد از گذشت ۴ سال هنوز با همون انرژی بلکم بیشتر دارم براهم ادامه میدم ... 

از اون به بعد من شدم یه آدم دیگه همون دانش آموز شلوغ و پر سر و صدای دبیرستانی طوری که دوستام میگفتن وقتی خوابگاه نیستی اصلا خوابگاه رونقی نداره و خیلی خسته کننده ست من بدون این که بفهمم یواش یواش پا به عرصه هایی گذاشتم که هنوز خودمم باورم نمیشه یواش یواش شدم جزء دانشجویانی  مسولیت دار وقتی به خودم اومدم دیدم مسئول انجمن علمی دانشگاه و... وحتی دامنه ی مسئولیتم از سطح دانشگاه فراتر رفته و شدم مسئول علمی شهرستان

من شدم یکی از افراد مورد اعتماد رئیس دانشگاه یکی که هم توی خوابگاه و هم توی دانشگاه بچه ها دوسم دارن برام احترام قائلن و اونقدر بهم اعتماد دارن که هر مشکلی براشون پیش بیاد حتی مسائل خوانوادگی میان پیش من 

الآن وقتی به گذشتم توی لین چند سال برمیگردم میبینم  خدا در لحظه لحظه زندگی من حضور داشته  بدون  اینکه من متوجه بشم  واز این بابت خدا رو بارها و بارها شکر کردم

من رشد و تعالی رو در تمام ابعاد زندگیم میبینم برای آیندم تصویر روشن  زیبایی رو طراحی کردم که مطمئنا به اون دست خواهم یافت و هیچ وقت حسرت چیزهایی رو که خواستم و ندارم رو نمیخورم چون خدا  بهترین ها رو بهم داده.

"من از زندگیم و هر

 

آنچه دارم راضیم"   

  

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 9:26 توسط سمیه| |

Design By : Mihantheme